تبليغاتX
سونات پائیزی

به دو زلف یار دادم دل بی قرار خود را                        چه کنم سیاه کردم همه روزگار خود را

شبی ار به دستم افتد سر زلف یار با او                        همه مو به مو شمار غم بی شمار خود را

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:43 توسط حسنا |

 

سلام خدا جون ... خدایی که اون بالا سروری می کنه ... حسنا هستم ... می شناسی که؟!! همونی که چشمای سبز تیله ایش زیر عینک ضخیمش قایم شده ... همونی که این روزها حسابی حواسش پرته ، خودش هم نمی دونه حواسش پرت کجاست ... همونی که این روزها بیشتر از همیشه بهت احتیاج داره ... همونی که اونقدر کوچیکه که کم کم آدمها دارن فراموشش می کنن ...                                                                                   

اه ... ای بابا چی می گم ... مگه می شه تو منو نشناسی ... تو خدایی ... خدای خواننده و داننده ی نامه هایناخوانده ونانوشته ...                                                                                                           

حالا که مطمئن شدم منو به جا آوردی باهات حرف دارم ، زیاد زیاد زیاد ...                                          

که از این به بعد می گم  تا همیشه می گم:                                                                                                        

همه جا شلوغه ... همه ی دنیا به جون هم افتادن ... تو یه خونه هم 5 تا آدم نمی تونن با هم بسازن ... شاید برا همینه اون خونه های تودرتو و بزرگ به این آپارتمان های کوچیک و ساده شدن ... همه در تنهایی فرو می رن 

من هم برای نشنیدن صدای دعوا و کشت و کشتار گوشامو پر می کنم از صدای رادیو ...                     

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 13:55 توسط حسنا |

 سلام ... سلامی خسته ، آشفته ، بیمار... این منم من پرغرور شکسته ... من غرق شده ... من بی کس و تنها ... روزهای تلخ و طولانی ... روزهای عذاب آور ... روزهای انتظار... انتظار یک خبر ، یک خبر از آنهایی که دوستشان می دارم ، از کسان پر غرور و سربلندم که نمی دانم کجا و حتی چرا اسیرند...                           

حالا دیگر من هم حوصله ی فریاد کشیدن و از درد نالیدن ندارم ، من هم گوشه ای از این وادی دلزده را برگزیده ام و گاه و بی گاه آرام و گاه سیل آسا می بارم ...                                                                             

آخر زبان سرخم سر سبزم را به باد خواهد داد ...                                                                             

دیگر نخواهم نوشت ... نخواهم نوشت ، تا آنهایی که دوستشان می دارم با من باشند و با هم غوغا کنیم....         

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:59 توسط حسنا |

نیست ... به خدا نیست ... دروغ نمی گم ... اصلا خودت بیا بگرد ... ته مه های مغزم هم هیچی نبود...

آکبند نگه ش داشتم که چی؟!!!یعنی می گی آکبنده؟!! پس اونایی که قبلا می نوشتم از کجا می اومد؟... نه بابا...یادمه ... قبلا بازش کردم ...کلاس چهارم، اون موقع که خواب دیدم امتحان ریاضی چهار شدم ،بازش کردم ...

خب بابا اصلا آکبنده ...حالا می گی چی کارش کنم ؟!...

همه ازم انتظار دارن ... فیلم نامه ام نصفه مونده ... سه ساله فقط ده فصل از رمانم نوشتم ...اونم بهم نمی چسبه ... همه غر می زنن ...انتظار دارن

.

.

.

حق دارن ، حرف حق هم که جواب نداره ... باید دست به کار شم ...

همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بی خیال تمام پیش نویس هایی که برا انتخابات قرار بود تو وبلاگم بنویسم... باید فیلم ناممو تموم کنم

برام دعا کن

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:58 توسط حسنا |

وای خدای من باورم نمی شه که یک سال می گذره انگار همین چند روز پیش بود که چند تا دختر خاله ای تصمیم گرفتیم آخرین دور هم جمع شدن مجردیمونو جشن بگیریم ... تنها به دور از دنیای بزرگترها ... و دو روز مدام خندیدیم و حالا هر کس یک جای دنیاست هر کس با جفتش ... البته به جز من که تنها ، از یاد رفته و از یاد برده ... نمی دونم کارام درسته یا اشتباه ... نمی دونم ... امروز تولد یک سالگی وبلاگمه ... تنها راه رسوندن حرفام به دنیا که البته هیچ وقت ... به سلامتیش یه شمع روشن می کنم نمی دونم تا کی زنده می مونه اما امیدوارم تا نمرده یه روز حرفامو شجاعانه ونترس بگم مثل کسی که همیشه عاشقش بودم و آرزو دارم بهش رای بدم کاش سید محمدمون بیاد تا باز بوی یاس تو ایران بپیچه ... به امید اون روز ...

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:56 توسط حسنا |

 

خدارو شکر این امتحانای لعنتی که نفسمو گرفته بود تموم شد ... این روزها ... این روزها یه جورایی هوا بهاریه ، انگار نه انگار زمستونه ... بهمنه ... نه برفی نه بارونی نه مه ی ... هیچ ... این روزها پر از تردیدم ... پر از رفتن نرفتن ... این روزها ... هر سال همین روزها دلم می گیره و از اومدن به این شهر پشیمون می شم ... یعنی دست من که نبود ... ولی خب !!! ... این روزها جشنواره تئاتر و چند روز دیگه جشنواره فیلم فجر و عشق من به سینما و تئاتر و سینماهای تعطیل شده ی شهر به جرم ... اخلاقی و دل خون من از دور موندن از سینما و تئاتر ... تمام امیدم به این جعبه جادویی و شبکه چهاره  که شاید یه چیزی نشون بدن و ما بچه شهرستانی ها هم ... باید آخرش تسلیم شم و بی خیال این حرفا برم دنبال مور و ملخ خودم ... وقتی در مورد اونا حرف می زنم کسی با من کار نداره ... آخه نه حرف سیاسی زدم (استغفرالله) نه هنری ... دل کسی هم نشکوندم ... یکی نیست بگه اصلا تو رو چه به وبلاگ نویسی نه نثر خوبی داری ، نه از کامپیوتر چیزی می فهمی ... سال تا ماه هم که به روز نمی کنی ... اصلا شمایی که وبلاگ منو می خونی به چه امید می خونی ... دلت خوشه، پاشو برو چهار صفحه جک بخون حالشو ببر ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:2 توسط حسنا |

پاییز مهربون رفت ... پاییزی که خیلی غریب بود ... پاییزی که تجربه ی یخ زدن دست و تالاپ تولوپ قلب توش بود ...پاییزی که خنده و گریه ی یکی دیگه خنده و گریه ی مشترک شده بود ... پاییزی که رنگ برگهاش عوض قهوه ای و نارنجی ....عسلی بود  ... عسلی... حالا نشستم ته کوچه روی سکو و رفتنشو نگاه می کنم و براش دست تکون می دم ... پاییز می ره تا سال دیگه برگرده ... قول داده سال دیگه که بر می گرده با برگهای سبز و عسلی برگرده ... قول داده ...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:28 توسط حسنا |

 از این به بعد داستان کوتاه هم می نویسم این اولیش امیدوارم زنده باشم و باز بتونم بنویسم

 بزار فکر کنم ... هوووو ... تابستون نبود چون ترم تموم نشده بود ...ولی خیلی گرم بود چون من حسرت می خوردم که : خوش به حالش لباس نازک آستین کوتاه تنشه ... نیمه ی دوم اردیبهشت بود ...آره...امتحان آخر ترم آزمایشگاه همه رو به هم ریخته بود ، سراغ هر کس رو می گرفتی یه گوشه نشسته بود و تو جزوه اش فرو رفته بود و درس می خوند .

از بابا که خداحافظی کردم هول دویدم تو حیاط ، بعد تو راهرو ، یهو حس کردم یه چیز جا گذاشتم دویدم از بابا ببرسم یهو دیدمش ... جای همیشگی نشسته بود . فرو رفته بود و جزوه تقریبا صورتشو فرا گرفته بود . تازه دوزاریم افتاد از در که اومدم جاشو نگاه نکردم ...سر افکنده برگشتم تو راهرو .

امتحان داشت شروع می شد و صندلی من شکسته بود . استاد  هزار منت سرم گذاشت و برد تو یه کلاس گفت: برو اونجا ... سرمو که بلند کردم ... وووی ... ( استاد ... استاد ) یهو داد زد ( چیه جا از این بهتر ) بغض کردم گفتم بر می گردم سر جام ...

سوال ها همه دیوونه کننده بود خدا وکیلی از مریخ سوال طرح شده بود ...

ضد حال خورده تو حیاط یه تیکه سنگ یافت کرده و هی شوتش کردم و دنبالش دویدم . بچه ها دورم جمع شدن . بعد از بررسی امتحان خوشبختانه به غیر از سارا و گلاره همه رفتن ... سارا و گلاره مثل همیشه حالمو عوض کردن دوباره شروع کردیم شیطونی یهو گلاره گفت :اونو اونو تا برگشتم قلبم کنده شد اونم همچین روشو کرد به دیوار که سارا و گلاره از خنده ضعف کردن .صدای اذان قلبمو سر جاش آورد رفتم وضو بگیرم یکی از بچه ها از دور داد زد : کجا؟ گفتم نماز بلند تر داد زد التماس دعا یواش تر گفتم محتاجم < دیدم لبخند زنان نگاه می کنه یهو لبمو گاز گرفتم دویدم تو نمازخونه . بعد از نماز سارا و گلاره دوره ام کرده بودن که اعتراف کنم ... منم نشستم به سخنرانی که : دنیا انقدر کثیفه که عشق از نگاه هیچکس منتقل نشه ... عشق نیست هوسه ... توهمه ... حماقته ... نمی دونم ... سارا گفت چرا سرخ می شی اونم تا بنا گوش ... هول کردم گفتم هوا گرمه... نیست... هست دیگه ...

تو خونه که رسیدم عین مرده خوابیدم با صدای تیتراژ سینما اقتباس بیدار شدم شام نخورده ، چراغ گازی جورج کریکو رو دیدم . دیدی عشقی وجود نداره دختر معصومی همه ی عشق و عاطفه ، آرزو ، امید ، مال ، ثروت ،روح و جسمشو به یه مرد داد ولی مرد قانع نشد و برا چند تا الماس به مرز جنون رسوندش ...

ساعت ۱۲ شب برام حتمی شد که عشقی وجود نداره و با خیال راحت خوابیدم ... ولی حالا که ساعت ۱۰:۲۵ شبه و هنوز ۱۵ ساعت دیگه تا ۱ بعد از ظهر مونده ... اما هم سرخ شدم ، هم قلبم تند تند می زنه هم خوابم نمی بره ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:50 توسط حسنا |

ربنا ... صداي جاويدان استاد شجريان سراسر اتاق رو فرا گرفته ... واي كه چقدر اين فرياد ربنا اروممون مي كنه ... هنگامه ي ادانه ... انگار تو دلم هلهله سر مي دن ... شلوغه ... شور و شوقي به راهه ... روزهاي اول كودكي  كه تازه روزه دار شده بودم تصورم بر اين بود كه اين شور و شوق , بابت تموم شدن انتظار براي خوردنه ولي حالا وقتي سر سفره ي افطار خيره مي شم به سفره و آروم آروم تو دلم با خدا حرف مي زنم تازه مي فهمم ... اَ  ... اين كجا و آن كجا ... تو اين روزهاي گرم و بي محبت كه كوره ي دلم سرد و منجمد شده بود ... باز از اون بالا ... يه صدا ... يه نهيب ... ( اي بنده به ميهماني من بيا ... من بخشنده ي مهربانم ... با دلي لرزان و دستاني رو به آسمان بيا ... الغوث الغوث بخوان ... من بخشاينده ي مهربانم ... )  .

تنم مي لرزه ... خيس عرقم , ولي نه از گرما ... باز خداونديشو ثابت كرد ... باز دعوتمون كرد ...

لباساي خوبمو تنم كردم ... كاش بودي و ميديدي من به خودم رسيدم ... موهامو رو شونه ام ريخته ام ... لباس سفيد تنم كردم ... كاش بودي

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:4 توسط حسنا |

 

اين روزها حوصله ندارم ... دانشگاه نرفتن حسابي دمقم كرده ... مسابقات تكواندو تازه داشت داغ مي شد كه محكوم به نرفتن شدم ... كاش مسابقه داشتم ...

صداها را نمي شنوم ... هزار بار شنيده ام ... اين روزها فقط دلم مي خواهد صبح ها تمرين كنم و تمرين كنم ، عصرها زير باد كولر كه اين روزها زور ندارد ، گرما را دور كند، به قول استاد شجريان بنشينم و از عشق سرودي بسرايم ... شبها هم تا دير وقت بنويسم ...

كاش زودتر اين دو ماه تمام شود گرما امانمان را بريده ... شبها بي برق ، بي كولر به هيج صراتي مستقيم نيستم  ...همراه گفتن  ناسزا بيج و تاب مي خورم ، مهتاب بي رنگ را مي نگرم كارش هميشه بر عكس است ... بلند مي شوم و اين مايع حيات را به سر و صورتم مي زنم ... بالش را بغل مي كنم و اغلب به دور دست مي اندازم  ... اما فايده اي ندارد گرما مثل حباب مرا فرا گرفته و راه خلاصي از ان نيست  نيمه شبي نيست كه از زور بي خوابي اشكم سرازير نشود ،معده ام عصبي مي شود درد در اعماق وجودم  ونگ ونگ صدا مي دهد ... صبح با حالت تهوع بيدار مي شوم ... عق مي زنم ... معده ام خالي است ...

وقتي خوابم نمي برد دلم مي خواهد كاش دوچرخه اي داشتم تا با ان كوي هاي خلوت را طي مي كردم . مو هايم را- كه اين روز ها بلنديش عذابم مي دهد – سر شانه مي ريختم و هي بي خيال خوف هزار مصيبت ، دست هاي رويا را مي فشردم و ركاب مي زدم دوچرخه ي بزرگم را اوازخوان ... مي راندم و مي راندم  و نسيم نيمه شبانه گونه هايم را نوازش مي كرد .

دوست دارم طلوع صبح را روي بام كرمانشاه يعني طاق بستان ببينم ...

و صبح ... روز از نو ...

هر روز كه خورشيد نرم نرمك از وراي كوه سر بر مي اورد ، بر امدن روز را عزا مي نشينم ...

كاش بارن ببارد ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 7:58 توسط حسنا |