تبليغاتX
سونات پائیزی

سونات پائیزی

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

این سر درد های بی تو بودن

نکشد

از پا می اندازد

من شراب نمی نوشم که درد بی تو بودن را لمس شوم

تو گناه و کفاره ی منی

ناگزیرم به تو ...

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:57 توسط حسنا| |

دوباره دلم گرفته ... بی صدا گریه کردنم مثل نترکیدن بغض است ...

همه جا را شسته ام ... هفت سین چیده ام ( همان سفال هایی که آبی کردم ، اکلیل پاشیدم ، روبان بستم ، پاپیون زدم ... )

حتی آرایشگاه هم رفته ام ...

اما این بغض ...

وسایلم را جمع می کنم که بروم ... از این کرمانشاه غبارآلود ... از این دل تنگ ، چشم خیس ... از این تنهایی و بغض ... از این سال ... دلم می خواهد از همه و همه دور شوم ...

دارم سوا می کنم ، دردها توی یک چمدان ... بغض ها همین جا ... اشک هم مال این چمدان است ... کینه ته ته چمدان نشسته ...

ماشین آشغالی کی می آید ؟!! ساعت 9؟!!

می ترسم گربه چمدان را به هم بریزد ، مردم محتویاتش را ببینند ...

لبخندم کو؟!

آهان توی آن یکی چمدان که با خودم می برم ... اعتماد هم کنارش گذاشته ام ... شادی که زیاد سنگین نیست ، توی راه هم به کارم می آید ، دستم می گیرم ... امید را می پیچم دور تنم ...

 

بگذار که بر شاخه ی این صبح دل آویز             بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبک بال            پرگیرم از این بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور از آن قله ی پر برف                آغوش کند باز همه مهر همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی ست که چون من             از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پروازبه آنجا که نشاط است وامید است         پروازبه آنجا که سرود است وسروراست

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح             رویای شرابی است که در جام بلور است

آنجا که سحر گونه ی گلگون تو در خواب            از بوسه ی خورشید گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد             چشمم به تماشا و تمنای تو بازاست

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 11:22 توسط حسنا| |

زیراین برف حتی نبودن تو هم احساس نمی شود...

دلم همین لحظه و همین جا را می خواهد ... همین من ... اتاقم ... پنجره اش ...

 همین دیوار بلند روبرو ... همین درخت توی حیاط ... همین تیر چراغ برقی که بارش را زیباتر جلوه گر می کند ... مامان ... بابا ... رسول ...

دلم انگار چیزی نمی خواهد ... نه که نخواهد ... نه ... دیگر آن چیزهای عجیب و غریب را نمی خواهد ... همان هایی که هی زورش را می زدم ...           

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 11:53 توسط حسنا| |

ابرهای سرگردانی که دور سرم جمع شده اند و نمی بارند ، نگاه "عاقل اندر سفیه " شان را روی سرم هوار کرده اند ...

دارم قطره قطره می میرم زیر شرم کاری نکرده ... کلامی نخوانده ... دستی نیفشانده ... به جای تمام آدمیان گناهکار ...

" من حرف از شعر پیش تو ندارم " فؤاد سلمانی زاده گفت : " که بوی شعر مردم را آشفته می کند ."

بغض می کنم حرف هایم را ...

هنوز این منم دختری پر از حرف ... با زبانی گنگ ... با گوشی که خوب می شنود ... و حس ششمی که دیوانه اش کرده ...

جیبم پاره شده بس که دستم را تویش گره می زنم ...

کفشم سوراخ شده بس که سنگ ها را شوت می کنم ...

مغز و کف پاهایم تاول زده انقدر فکر می کنم و راه می روم ...

هوا مسموم است از نفس کشیدن های من ...

قدم کمی کوتاهتر شده !!! بس که سرم را در گریبان فرو می برم ...

کیف پولم جای شپش ها شده بس که همه چیز گران است ...

دلم برای هیچ کس و هیچ چیز تنگ نمی شود ... چیزی در من مرده ... که انگار دردناک تر است از رفتن تو ... که یک روز ساعت ۱۳:۳۰ تصمیم گرفتی بروی و بهت و بغض من هم جلوی رفتنت را نگرفت ...

شش سال شد ... هنوز هم پایم می لرزد وقتی از کنار خانه ی ابدی ات می گذرم ...

این همه فشار ... این همه حرف ... این همه کنایه ... کاش به حال خودم رها می شدم که هرجور دلم می خواهد به زندگی ام گند بزنم ...

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 17:3 توسط حسنا| |

این روزها که می گذرد جور دیگرم

دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

 دیگر دلم برای تو پر پر نمی زند

  دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم

  دیگر خودم برای خودم شام می پزم 

 دیگر خودم برای خودم هدیه می خرم

 دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم

  دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم

   اسمت چه بود؟

   آه از این پرتی حواس

   این روزها من اسم کسی را نمی برم

   این روزها شبیه رضا های سابقم

   هرچند بدترم ولی از قبل بهترم

  من شعر می نویسم و سیگار می کشم

  تو دود می شوی و من از خواب می پرم ...

 

 

* شعر از چه کسی ست  نمی دانم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 17:30 توسط حسنا| |

نه كه شكايتي داشته باشم ... نه ... خود كرده را به هيج وجه تدبير نيست  ... گيرم كه شكايتي هم داشته باشم ... داد خود را به بيدادگاه خود آورده ام ... همين  ...*

دست هاي خودم به خون خودم آلوده است ... خود زني مي كنم ... خودم به خودم تجاوز  مي كنم  ... سرم توي سرگيجه هاي خودم دوران مي زند ... صدايم توي گلوي خودم خفه مي شود ... خيانت از سرتاپاي خودم مي بارد ... خرخره ام با دندان هاي خودم جويده مي شود ...

تو بي تقصيري رفيق ...

نياز به  يك چك اساسي داشتم كه پرتاب شوم توي واقعيت ...

« مرسي رفيق تو اون چكو زدي ...»

 

راني كامارير( نيكلاس كيج ) ** : « من عاشق تو هستم ؛

نه مثل كسايي كه به تو مي گن عشق چيه . من چيزي در

اين باره نمي دونم . ولي عشق چيزي رو زيبا نمي كنه .

عشق همه چيزو نابود مي كنه . عشق قلب تورو

مي شكنه ...همه چيزو بهم مي ريزه ...

ما اينجا نيستيم كه همه چيزوبسازيم .

ستاره ها زيبا هستن .

ما نه ... ما نه ...

ما اينجا هستيم تا خودمونو نابود كنيم ... قلبهامونو

بشكنيم ... آدمهاي بد رو دوست داشته باشيم  و ...

بميريم ... ***

 

*حسين پناهي

**فيلم ماه زده – نورمن جویسن

*** دوست داشتم اين ديالوگ رو بنويسم به توام ربطي نداره رفيق ...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 21:31 توسط حسنا| |

شام غريبان مي گيرم اين حس را...اين تپش را...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 17:48 توسط حسنا| |

باران که می بارد ... من توی پنجره ام ...

با ركسانا بي چتر مي زنيم  زير اين باران تگرگ و برفي كه مي بارد ...ويرمان گرفته بدويم  ... مثل هميشه مي ترسيم از نگاه آدم هاي عاقل ...

بهانه كه پيدا كنيم مي دويم و اين قطره هاي شگفت توي صورتمان مي خورد ...

جان مي گيريم ...  ژوليده پوليده به جمع توبيخ خورده و كلني وارمان بر مي گرديم ... لب اين پنجره كه هي تويش مي نشينم و هي نرگس مي ترسد كه بيفتم ؛ نشسته ام و هي نگاه مي كنم و هي مي گويم :

باران كه مي بارد تو در راهي ...

شروع نمي كنم ... نه  شروع نمي كنم ... فرار مي كنم ... مثل تمام اين چند سال ... من خودم را پشت تمام استدلال هاي احمقانه و به اصطلاح عاقلانه ام قايم مي كنم ... فكر كن من اين عقل را كنار بگذارم !!!!!

    آنقدر فتنه ز چشمان شما لبريز است

       كه هوس دارم از اين فتنه گناهي ببرم         

            بهترين كار ز چشمان شما پرهيز است ...

مي دانم آخرش راهي كه يواشكي برايت گذاشته ام را پيدا مي كني و مي آيي توي قلبم ... سر جاي خودت ... جاي خاليت توي قلبم تير مي كشد ... ولي بايد خودت بيايي ... زوري كه نيست  ... به كسي نگو  يك راه يواشكي برايت گذاشته ام ...

پسا نوشت : تصنيف زندگيمان عوض شده ...طعم و بوي فولكوريك گرفته ...آموزش موسيقي هم عجيب كار يست ...

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 22:15 توسط حسنا| |

تو دستای تو باید

              به سیگارم حسادت کرد...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 9:5 توسط حسنا| |

ری:برزخ . یه جور حدفاصله . نه اونقدر آشغال نبودی . اما خیلی هم خوب نبودی . به این چیزا اعتقاد داری؟

کن:نمی دونم ری نمی دونم به چی اعتقاد دارم . چیزهایی رو که از بچگی تو ذهنت هست هیچ وقت فراموش نمی کنی . اینطور نیست؟ برای همین من به تلاش کردن برای رسیدن به یه زندگی خوب اعتقاد دارم . مثلا اگه یه پیره زن رو دیدی که خرید کرده و داره می ره خونه ... نه اینکه بارش رو ببرم ... نه ... اونقدر جلو نمی رم ... اما قطعا درو براش باز می ذارم که قبل از من بره ...

ری:آره و به هر حال اگه بخوای بهش کمک کنی بارش رو ببره ممکنه فکر کنه می خوای خریداشو بدزدی

کن:دقیقا

ری: این دنیاییه که امروز توش زندگی می کنیم

 

* در بروژ - مارتین مکدانا

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 10:4 توسط حسنا| |

 

مرده شورم را ببرند با این قیافه ی اخمالو و همیشه بی تفاوتم ... با تصمیم های نگرفته ... و این تصمیم های احمقانه ی گرفته ... جای عقل و احساسم قاطی شده ... نمی دانم ... شاید هم بدبخت ها با هم فرقی ندارند ... آنجا که باید عاقل باشم عین سنجاب مونا ، خیره سر و دیوانه می شوم و در اوج "آن" های عاشقانه ، فرار می کنم و گره های پیشانیم توی هم می رود ...

شش ماه است که ننشستم سه دقیقه فیلم ببینم و از بیکاری "هری پاتر" بازی می کنم و روز قبل از امتحان یاد فیلم های بزرگ تاریخ افتاده ام و بس که زیر نویس خواندم چشمم می سوزد ...

سه بار دلم خواست که کاش سه نفر عاشقم می شدند : مجید دو کله *، تومک **و فارست گامپ***

می خواستم مجید دو کله از آن ساعت ها به من هدیه کند ، تومک از پنجره گریه هایم را ببیند و با فارست بدوم ...

اما نه دیوانه ها عاشق شدند و نه من ... شدم .

گاهی وقتا دلم بی خودی می گیرد ... حتی از یک نگاه عاشقانه ...

شاید بیشتر این روزها که توی اتاق حبسم ، از آن حبس های خود خواسته، کتاب رشد و نمو توی دستم و هی راه می روم ، بیشتر فکر می کنم که چرا نشد؟ چرا دست به هر چیزی زدم نشد؟ چرا وقتی بچه بودم کسی برایم دعا نکرد که" دست به هر چی می زنی طلا شه "؟ بچگی ... بچگی ... بچگی سگی ... کاش تراویس**** یکی از اسلحه هایش را به من قرض می داد تا گوشه ی مغزم را که  پر از تصویر بچگی هاست منفجر کنم ...

کاش کسی بهانه دستم می داد و جرات می کردم داد بزنم ، مثل روزی که لب دریا ، دریا را لگد باران کردم !

دیگر نمی دانم چه می خواهم ... فقط می خواهم پیش بروم به سوی نا معلوم ... نامعلومی ها همیشه جای امید دارد ...

تراویس**** : به نظرم من سرطان مغز دارم

اما نباید شکایت کنم ...

آدما همونقدر سالمن که خودشون فکر می کنن.

 

 

*سوته دلان – علی حاتمی

**فیلمی کوتاه درمورد عشق – کریشتف کیشلوفسکی

*** فارست گامپ – رابرت زمکیس

****راننده تاکسی - مارتین اسکورسیزی

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 18:22 توسط حسنا| |

میگن ۲۳ سال قبل یه همچین روزی من دنیا اومدم...

من که چیزی یادم نمیاد !!!

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 19:0 توسط حسنا| |

 

چه بنویسم ؟ چه بگویم؟ به کی بگویم؟ اصلا چرا باید بگویم ؟

به دیگران چه مربوط که توی تویله ی ذهن من چه خرهایی جفتک می اندازند ؟

به کی چه که چقدر تاپاله توی ذهن من جمع شده ؟

 به کسی چه که مثل خر رفتار می کنم ؟ مثل گاو می خورم ؟ مثل موش مخفی شده ام ؟ عین سگ پاچه می گیرم؟ ومثل خرس می خوابم؟

حوصله ی مسخره بازی های خودم را ندارم ... حوصله ی شادمانی ها و گریه های بی خودی ، حوصله ی موها ، لاکها و کفش هایم را ندارم ... حوصله ی پیله های رسول و جیغ زدن هایم ، حوصله ی کمر درد و زانو دردم را ندارم ... حوصله ی هفده ساعت خوابیدن ، حوصله ی عروسی رفتن و شینیون کردن مو ، رقصیدن و جیغ زدن و گریه کردن در حین جیغ زدن ... حوصله ی تکرار یک ماجرا برای یک فامیل ...

حوصله ی  "نه"  گفتن ... کاش هیچوقت "نه" گفتن را یاد نمی گرفتم ...

 

« آیا "نه" یکی "نه" ، بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد !!

من تنها فریاد زدم "نه "

من از فرو رفتن تن زدم ...» *

 

خدایا گرمه ... خدایا گرمه ... بغض توی گلویم عین یه غده ی بدخیم ... گریه نمی کنم و فقط اشک می ریزم اشکی که بغض گشا نیست و فقط پیله های چشمم هی باد می کند ...

بی خیال تمام خاک بر سری های من ...

 

*احمد شاملو

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 17:39 توسط حسنا| |

سیمین : اون می دونه تو پسرشی؟

نادر : من که می دونم اون پدرمه ...

دیالوگ دوست داشتنی لیلا حاتمی و پیمان معادی است ...

بعد از فیلم های اصغر فرهادی همیشه با خودت درگیر می شوی ، دو سه روزی سراغ رؤیاهای پوسیده ات نمی روی ، توی نخ شخصیت ها هستی ، دیالوگ ها توی سرت چرخ می زند ، خودت را جای شخصیت ها می گذاری و دست آخر نمی دانی از اصغر فرهادی متنفر باشی که انقدر تو را درگیر کرده یا دوستش بداری ...

سیمین دارد از نادر جدا می شود ... حجت بیکار شده ... یک ثانیه که فکر می کنیم دور و برمان پر است از این زندگی ها ، نگاه می کنیم و هیچ ...

فرهادی روی صندلی اش در دفتر کارش نشسته و دو خانواده از دو جای مختلف شهر را چنان به هم گره می زند که کوچک ترین عمل یکی بزرگترین تأثیر را بر دو خانواده می گذارد ... دو خانواده از دو طبقه ی متوسط و ضعیف ...

در کارهای فرهادی رنگ زندگی جاری را تداعی می کند ؛ همه چیز عادیست و فیلم نیست ... هیچ کس در قاب بیکار نیست و در عین اینکه همه به کارهای روزمره ی خود می رسند حوادثی را رقم می زنند که گره های اصلی داستان می شود .

دوربین فرهادی بی خود نمی چرخد و حواسش همیشه جمع است ...

توی فیلم ها جزییات را از اصل مطلب بیشتر دوست دارم و این اصغر فرهادی است که حتی حواسش به دستهای حجت هست که باید با دست یک سوپراستار فرق داشته باشد ...

خرس های برلین تنها باید به دست فرهادی می رسید ...

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 17:20 توسط حسنا| |

Design By : Night Melody