تبليغاتX
سونات پائیزی

نیست ... به خدا نیست ... دروغ نمی گم ... اصلا خودت بیا بگرد ... ته مه های مغزم هم هیچی نبود...

آکبند نگه ش داشتم که چی؟!!!یعنی می گی آکبنده؟!! پس اونایی که قبلا می نوشتم از کجا می اومد؟... نه بابا...یادمه ... قبلا بازش کردم ...کلاس چهارم، اون موقع که خواب دیدم امتحان ریاضی چهار شدم ،بازش کردم ...

خب بابا اصلا آکبنده ...حالا می گی چی کارش کنم ؟!...

همه ازم انتظار دارن ... فیلم نامه ام نصفه مونده ... سه ساله فقط ده فصل از رمانم نوشتم ...اونم بهم نمی چسبه ... همه غر می زنن ...انتظار دارن

.

.

.

حق دارن ، حرف حق هم که جواب نداره ... باید دست به کار شم ...

همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بی خیال تمام پیش نویس هایی که برا انتخابات قرار بود تو وبلاگم بنویسم... باید فیلم ناممو تموم کنم

برام دعا کن

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:58 توسط حسنا |

وای خدای من باورم نمی شه که یک سال می گذره انگار همین چند روز پیش بود که چند تا دختر خاله ای تصمیم گرفتیم آخرین دور هم جمع شدن مجردیمونو جشن بگیریم ... تنها به دور از دنیای بزرگترها ... و دو روز مدام خندیدیم و حالا هر کس یک جای دنیاست هر کس با جفتش ... البته به جز من که تنها ، از یاد رفته و از یاد برده ... نمی دونم کارام درسته یا اشتباه ... نمی دونم ... امروز تولد یک سالگی وبلاگمه ... تنها راه رسوندن حرفام به دنیا که البته هیچ وقت ... به سلامتیش یه شمع روشن می کنم نمی دونم تا کی زنده می مونه اما امیدوارم تا نمرده یه روز حرفامو شجاعانه ونترس بگم مثل کسی که همیشه عاشقش بودم و آرزو دارم بهش رای بدم کاش سید محمدمون بیاد تا باز بوی یاس تو ایران بپیچه ... به امید اون روز ...

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:56 توسط حسنا |

 

خدارو شکر این امتحانای لعنتی که نفسمو گرفته بود تموم شد ... این روزها ... این روزها یه جورایی هوا بهاریه ، انگار نه انگار زمستونه ... بهمنه ... نه برفی نه بارونی نه مه ی ... هیچ ... این روزها پر از تردیدم ... پر از رفتن نرفتن ... این روزها ... هر سال همین روزها دلم می گیره و از اومدن به این شهر پشیمون می شم ... یعنی دست من که نبود ... ولی خب !!! ... این روزها جشنواره تئاتر و چند روز دیگه جشنواره فیلم فجر و عشق من به سینما و تئاتر و سینماهای تعطیل شده ی شهر به جرم ... اخلاقی و دل خون من از دور موندن از سینما و تئاتر ... تمام امیدم به این جعبه جادویی و شبکه چهاره  که شاید یه چیزی نشون بدن و ما بچه شهرستانی ها هم ... باید آخرش تسلیم شم و بی خیال این حرفا برم دنبال مور و ملخ خودم ... وقتی در مورد اونا حرف می زنم کسی با من کار نداره ... آخه نه حرف سیاسی زدم (استغفرالله) نه هنری ... دل کسی هم نشکوندم ... یکی نیست بگه اصلا تو رو چه به وبلاگ نویسی نه نثر خوبی داری ، نه از کامپیوتر چیزی می فهمی ... سال تا ماه هم که به روز نمی کنی ... اصلا شمایی که وبلاگ منو می خونی به چه امید می خونی ... دلت خوشه، پاشو برو چهار صفحه جک بخون حالشو ببر ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:2 توسط حسنا |

پاییز مهربون رفت ... پاییزی که خیلی غریب بود ... پاییزی که تجربه ی یخ زدن دست و تالاپ تولوپ قلب توش بود ...پاییزی که خنده و گریه ی یکی دیگه خنده و گریه ی مشترک شده بود ... پاییزی که رنگ برگهاش عوض قهوه ای و نارنجی ....عسلی بود  ... عسلی... حالا نشستم ته کوچه روی سکو و رفتنشو نگاه می کنم و براش دست تکون می دم ... پاییز می ره تا سال دیگه برگرده ... قول داده سال دیگه که بر می گرده با برگهای سبز و عسلی برگرده ... قول داده ...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:28 توسط حسنا |

 از این به بعد داستان کوتاه هم می نویسم این اولیش امیدوارم زنده باشم و باز بتونم بنویسم

 بزار فکر کنم ... هوووو ... تابستون نبود چون ترم تموم نشده بود ...ولی خیلی گرم بود چون من حسرت می خوردم که : خوش به حالش لباس نازک آستین کوتاه تنشه ... نیمه ی دوم اردیبهشت بود ...آره...امتحان آخر ترم آزمایشگاه همه رو به هم ریخته بود ، سراغ هر کس رو می گرفتی یه گوشه نشسته بود و تو جزوه اش فرو رفته بود و درس می خوند .

از بابا که خداحافظی کردم هول دویدم تو حیاط ، بعد تو راهرو ، یهو حس کردم یه چیز جا گذاشتم دویدم از بابا ببرسم یهو دیدمش ... جای همیشگی نشسته بود . فرو رفته بود و جزوه تقریبا صورتشو فرا گرفته بود . تازه دوزاریم افتاد از در که اومدم جاشو نگاه نکردم ...سر افکنده برگشتم تو راهرو .

امتحان داشت شروع می شد و صندلی من شکسته بود . استاد  هزار منت سرم گذاشت و برد تو یه کلاس گفت: برو اونجا ... سرمو که بلند کردم ... وووی ... ( استاد ... استاد ) یهو داد زد ( چیه جا از این بهتر ) بغض کردم گفتم بر می گردم سر جام ...

سوال ها همه دیوونه کننده بود خدا وکیلی از مریخ سوال طرح شده بود ...

ضد حال خورده تو حیاط یه تیکه سنگ یافت کرده و هی شوتش کردم و دنبالش دویدم . بچه ها دورم جمع شدن . بعد از بررسی امتحان خوشبختانه به غیر از سارا و گلاره همه رفتن ... سارا و گلاره مثل همیشه حالمو عوض کردن دوباره شروع کردیم شیطونی یهو گلاره گفت :اونو اونو تا برگشتم قلبم کنده شد اونم همچین روشو کرد به دیوار که سارا و گلاره از خنده ضعف کردن .صدای اذان قلبمو سر جاش آورد رفتم وضو بگیرم یکی از بچه ها از دور داد زد : کجا؟ گفتم نماز بلند تر داد زد التماس دعا یواش تر گفتم محتاجم < دیدم لبخند زنان نگاه می کنه یهو لبمو گاز گرفتم دویدم تو نمازخونه . بعد از نماز سارا و گلاره دوره ام کرده بودن که اعتراف کنم ... منم نشستم به سخنرانی که : دنیا انقدر کثیفه که عشق از نگاه هیچکس منتقل نشه ... عشق نیست هوسه ... توهمه ... حماقته ... نمی دونم ... سارا گفت چرا سرخ می شی اونم تا بنا گوش ... هول کردم گفتم هوا گرمه... نیست... هست دیگه ...

تو خونه که رسیدم عین مرده خوابیدم با صدای تیتراژ سینما اقتباس بیدار شدم شام نخورده ، چراغ گازی جورج کریکو رو دیدم . دیدی عشقی وجود نداره دختر معصومی همه ی عشق و عاطفه ، آرزو ، امید ، مال ، ثروت ،روح و جسمشو به یه مرد داد ولی مرد قانع نشد و برا چند تا الماس به مرز جنون رسوندش ...

ساعت ۱۲ شب برام حتمی شد که عشقی وجود نداره و با خیال راحت خوابیدم ... ولی حالا که ساعت ۱۰:۲۵ شبه و هنوز ۱۵ ساعت دیگه تا ۱ بعد از ظهر مونده ... اما هم سرخ شدم ، هم قلبم تند تند می زنه هم خوابم نمی بره ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:50 توسط حسنا |

ربنا ... صداي جاويدان استاد شجريان سراسر اتاق رو فرا گرفته ... واي كه چقدر اين فرياد ربنا اروممون مي كنه ... هنگامه ي ادانه ... انگار تو دلم هلهله سر مي دن ... شلوغه ... شور و شوقي به راهه ... روزهاي اول كودكي  كه تازه روزه دار شده بودم تصورم بر اين بود كه اين شور و شوق , بابت تموم شدن انتظار براي خوردنه ولي حالا وقتي سر سفره ي افطار خيره مي شم به سفره و آروم آروم تو دلم با خدا حرف مي زنم تازه مي فهمم ... اَ  ... اين كجا و آن كجا ... تو اين روزهاي گرم و بي محبت كه كوره ي دلم سرد و منجمد شده بود ... باز از اون بالا ... يه صدا ... يه نهيب ... ( اي بنده به ميهماني من بيا ... من بخشنده ي مهربانم ... با دلي لرزان و دستاني رو به آسمان بيا ... الغوث الغوث بخوان ... من بخشاينده ي مهربانم ... )  .

تنم مي لرزه ... خيس عرقم , ولي نه از گرما ... باز خداونديشو ثابت كرد ... باز دعوتمون كرد ...

لباساي خوبمو تنم كردم ... كاش بودي و ميديدي من به خودم رسيدم ... موهامو رو شونه ام ريخته ام ... لباس سفيد تنم كردم ... كاش بودي

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:4 توسط حسنا |

 

اين روزها حوصله ندارم ... دانشگاه نرفتن حسابي دمقم كرده ... مسابقات تكواندو تازه داشت داغ مي شد كه محكوم به نرفتن شدم ... كاش مسابقه داشتم ...

صداها را نمي شنوم ... هزار بار شنيده ام ... اين روزها فقط دلم مي خواهد صبح ها تمرين كنم و تمرين كنم ، عصرها زير باد كولر كه اين روزها زور ندارد ، گرما را دور كند، به قول استاد شجريان بنشينم و از عشق سرودي بسرايم ... شبها هم تا دير وقت بنويسم ...

كاش زودتر اين دو ماه تمام شود گرما امانمان را بريده ... شبها بي برق ، بي كولر به هيج صراتي مستقيم نيستم  ...همراه گفتن  ناسزا بيج و تاب مي خورم ، مهتاب بي رنگ را مي نگرم كارش هميشه بر عكس است ... بلند مي شوم و اين مايع حيات را به سر و صورتم مي زنم ... بالش را بغل مي كنم و اغلب به دور دست مي اندازم  ... اما فايده اي ندارد گرما مثل حباب مرا فرا گرفته و راه خلاصي از ان نيست  نيمه شبي نيست كه از زور بي خوابي اشكم سرازير نشود ،معده ام عصبي مي شود درد در اعماق وجودم  ونگ ونگ صدا مي دهد ... صبح با حالت تهوع بيدار مي شوم ... عق مي زنم ... معده ام خالي است ...

وقتي خوابم نمي برد دلم مي خواهد كاش دوچرخه اي داشتم تا با ان كوي هاي خلوت را طي مي كردم . مو هايم را- كه اين روز ها بلنديش عذابم مي دهد – سر شانه مي ريختم و هي بي خيال خوف هزار مصيبت ، دست هاي رويا را مي فشردم و ركاب مي زدم دوچرخه ي بزرگم را اوازخوان ... مي راندم و مي راندم  و نسيم نيمه شبانه گونه هايم را نوازش مي كرد .

دوست دارم طلوع صبح را روي بام كرمانشاه يعني طاق بستان ببينم ...

و صبح ... روز از نو ...

هر روز كه خورشيد نرم نرمك از وراي كوه سر بر مي اورد ، بر امدن روز را عزا مي نشينم ...

كاش بارن ببارد ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 7:58 توسط حسنا |

 

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ...

دیشب خواب دیدم عاشق شدم ... نفهمیدم کابوس بود یا رویا ... و من سرگردان در معانی عشق  ...

ابن سینا می گه « عشق همان محبت مفرط و از حد گذشته است » افلاطون هم شوخیش گرفته « وقتی هر دو (نر و ماده) یکی بودند ولی به علت شرارت انسان او را به دو نیم کرد مانند دیو آلبالو که برای ترشی گذاشتن به دو نیم کنند و یا همچون تخم مرغ که از وسط با یک تار مو نصف کنند ... هر یک از ما در جدایی فقط نیمه ی انسان است و همیشه نگران نیمه ی دیگر ... جنبش و  میل به سوی یکی شدن عشق نامیده می شود .* »

کلی حرف تکراری در مورد عشق خوندم و نوشتم که نه به درد دنیا میخوره نه آخرت .همه می گن عشق خوبه ...

هجویری می گه « عشق عطیه ی الهی است » حتی مادیگرا ها هم عاشق اند : « یک چیز هست که در جریان قرنها عوض نشده و شاید هرگز عوض نشود و آن عشق است . ما همگی نیاز داریم دوست بداریم و دوستمان بدارند . نیازمندیم که برای کس دیگری به شور و شوق آییم و تا سر حد کور شدن اشتهایمان او را آرمانی سازیم. احساس عاشقانه یک بند انگشت هم عوض نشده و این موجب تسلی ماست ... عشق آخرین پناهگاه انسان است و مخفی ترین و دوست داشتنی ترین پناهگاه او ... ** »

ولی همه فقط خوب حرف می زنن . شاید برای اکثریت مردم که درد نان در حال حاضر ِ عشق رو به حاشه کشونده باشه اما تو اون اقلیت پر زور و بی درد هم خبری از عشق نیست .

به نظرم عشق فقط دو طرفه است و عشق یک طرفه وجود ندارد .

               چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی               که یک سر مهربانی دردسر بی

                اگر مجنون دل شوریده ای داشت                   دلا لیلی ازآن آشوریده تر بی

عشق آسمونی هم دو طرفه است خداوند عاشق بنده هاشه و عشق به خدا غیر آگاهانه و فطری در وجود انسان قرار داره که باید با تلاش به صورت آگاهانه و بالفعل در بیاد .

دلم می خواد منم گرفتار عشق بشم ... عشق آسمونی ... عشق پاک ... با همه ی وجود با تک تک سلولهام از خدا می خوام قلبمو برای عشق به خودش خالی کنه ...

 

* لذات فلسفه

** آن که به خدا ایمان داشت آن که به خدا ایمان نداشت

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:28 توسط حسنا |

 امروز حس هیچ کاری رو ندارم فقط شعر می خونم امروز قرعه به نام حمید مصدق افتاده که هی کتابشو باز کنم هی ببندم  :

 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سر گشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب

که بلند است به حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه ی شوق

چشم تو ژرفترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی می گذرد

و تو در خوابی

و پرستوها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگری

نه بهاری و نه یاری دیگر  حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غم از هم پوسیدن نیست

غم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا ، این دریا پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو ،این غم شیرین را با خود خواهم برد .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 توسط حسنا |

هر سال این روزها  بوی بهار بود که دیونه ام می کرد . اما امسال حرفها و کارهایی که می بینم دیونه ام کرده ... اوضاع به هم ریخته و دیونه وار کشور ...

دیروز یه مرد جوون برای سخنرانی به دانشگاه ما اومده بود ... خیلی جوون تر از حرفایی بود که می زد . قرار بود درمورد صحبت های اخیر دکتر سروش حرف بزنه ... خدا می دونه چند بار گفت « من فقط توصیف می کنم ... جهت گیری نمی کنم ... » . حق داشت ... کجای دنیا توی دولت عدالت دیدی دانشجویی رو که اعتراض می کنه ... اون بلا ها رو سرش بیارن ... کجا دیدی کسی که فقط واقعیت ها رو عنوان می کنه به ۸۷ ماه حبس ماه محکوم می کنن ... کجا رو دیدی دانشجویی که به وضع غذا ی دانشگاه اعتراض کنه از تحصیل محرومش کنن ... کجا رو دیدی خبر نگار از ترس هزار مصیبتی که قراره سرش بیاد هویت خودشم گم کنه .

به نظر شما یه دانشجو بعد از ۸۷ ماه زندانی بودن چی براش می مونه ...ما هم ترسو تر از ترسو فقط می تونیم یواشکی دلمون براش بسوزه ... یواشکی ... آخه دیوار موش داره موشم گوش داره ...

هنوز دارم حسرت بهار رو می خورم کاش مثل هر سال این درخت پر از گل شده بود ... تا پنجره رو باز می کردم و ریه پر می شد از هوای تازه ... کاش یه بارون تند بهاری می اومد منم آهنگ ساقیای استاد شجریان که مولانا سروده رو گوش می دادم و عارفانه می رقصیدم ... زیر بارون ... عین دیوونه های عاشق ...

کاش وقتی هوا تاریک بشه سوار یه دوچرخه بشم و توی یه شهر خالی از سکنه بدوم ... برونم و برونم ... تا آخرش ... اگه ته داشته باشه ...

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

ای جان جان ای جان جان ما نامدیم از بهر نان

برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه ی آن پیر نه

چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:53 توسط حسنا |