عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ...
دیشب خواب دیدم عاشق شدم ... نفهمیدم کابوس بود یا رویا ... و من سرگردان در معانی عشق ...
ابن سینا می گه « عشق همان محبت مفرط و از حد گذشته است » افلاطون هم شوخیش گرفته « وقتی هر دو (نر و ماده) یکی بودند ولی به علت شرارت انسان او را به دو نیم کرد مانند دیو آلبالو که برای ترشی گذاشتن به دو نیم کنند و یا همچون تخم مرغ که از وسط با یک تار مو نصف کنند ... هر یک از ما در جدایی فقط نیمه ی انسان است و همیشه نگران نیمه ی دیگر ... جنبش و میل به سوی یکی شدن عشق نامیده می شود .* »
کلی حرف تکراری در مورد عشق خوندم و نوشتم که نه به درد دنیا میخوره نه آخرت .همه می گن عشق خوبه ...
هجویری می گه « عشق عطیه ی الهی است » حتی مادیگرا ها هم عاشق اند : « یک چیز هست که در جریان قرنها عوض نشده و شاید هرگز عوض نشود و آن عشق است . ما همگی نیاز داریم دوست بداریم و دوستمان بدارند . نیازمندیم که برای کس دیگری به شور و شوق آییم و تا سر حد کور شدن اشتهایمان او را آرمانی سازیم. احساس عاشقانه یک بند انگشت هم عوض نشده و این موجب تسلی ماست ... عشق آخرین پناهگاه انسان است و مخفی ترین و دوست داشتنی ترین پناهگاه او ... ** »
ولی همه فقط خوب حرف می زنن . شاید برای اکثریت مردم که درد نان در حال حاضر ِ عشق رو به حاشه کشونده باشه اما تو اون اقلیت پر زور و بی درد هم خبری از عشق نیست .
به نظرم عشق فقط دو طرفه است و عشق یک طرفه وجود ندارد .
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی که یک سر مهربانی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده ای داشت دلا لیلی ازآن آشوریده تر بی
عشق آسمونی هم دو طرفه است خداوند عاشق بنده هاشه و عشق به خدا غیر آگاهانه و فطری در وجود انسان قرار داره که باید با تلاش به صورت آگاهانه و بالفعل در بیاد .
دلم می خواد منم گرفتار عشق بشم ... عشق آسمونی ... عشق پاک ... با همه ی وجود با تک تک سلولهام از خدا می خوام قلبمو برای عشق به خودش خالی کنه ...
* لذات فلسفه
** آن که به خدا ایمان داشت آن که به خدا ایمان نداشت
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سر گشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب
که بلند است به حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه ی شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگری
نه بهاری و نه یاری دیگر حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غم از هم پوسیدن نیست
غم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا ، این دریا پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو ،این غم شیرین را با خود خواهم برد .
دیروز یه مرد جوون برای سخنرانی به دانشگاه ما اومده بود ... خیلی جوون تر از حرفایی بود که می زد . قرار بود درمورد صحبت های اخیر دکتر سروش حرف بزنه ... خدا می دونه چند بار گفت « من فقط توصیف می کنم ... جهت گیری نمی کنم ... » . حق داشت ... کجای دنیا توی دولت عدالت دیدی دانشجویی رو که اعتراض می کنه ... اون بلا ها رو سرش بیارن ... کجا دیدی کسی که فقط واقعیت ها رو عنوان می کنه به ۸۷ ماه حبس ماه محکوم می کنن ... کجا رو دیدی دانشجویی که به وضع غذا ی دانشگاه اعتراض کنه از تحصیل محرومش کنن ... کجا رو دیدی خبر نگار از ترس هزار مصیبتی که قراره سرش بیاد هویت خودشم گم کنه .
به نظر شما یه دانشجو بعد از ۸۷ ماه زندانی بودن چی براش می مونه ...ما هم ترسو تر از ترسو فقط می تونیم یواشکی دلمون براش بسوزه ... یواشکی ... آخه دیوار موش داره موشم گوش داره ...
هنوز دارم حسرت بهار رو می خورم کاش مثل هر سال این درخت پر از گل شده بود ... تا پنجره رو باز می کردم و ریه پر می شد از هوای تازه ... کاش یه بارون تند بهاری می اومد منم آهنگ ساقیای استاد شجریان که مولانا سروده رو گوش می دادم و عارفانه می رقصیدم ... زیر بارون ... عین دیوونه های عاشق ...
کاش وقتی هوا تاریک بشه سوار یه دوچرخه بشم و توی یه شهر خالی از سکنه بدوم ... برونم و برونم ... تا آخرش ... اگه ته داشته باشه ...
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
ای جان جان ای جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه ی آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا
سال جديد از راه رسيد ...
اما ... هر چه نگاه مي كنم ، از نو شدن خبري نيست . هنوز من ، من هستم و دنيا ، دنيا ... اين كه كل كشيدن و پا كوبيدن نداره
قلب من هنوز زخمي چهل هزار جنگ خونينه كه مرهمي براي اون در دنيا نيست ... مدام اين شعر فواد توي سرم چرخ مي زند... شايد به همين دليل سرم به دوران افتاده ، شايد هم بر عكس ... نمي دانم
هر وقت باران مي بارد
هر وقت مي خواهد باشد
دل من انگار
جوجه كفتر خيسي است
كه در بي قراري تن نحيفش
هي به استخوان هاي قليل
و پرزهاي مطهرش لرز مي افتد
كه زمان ايستاده و شب ماندني است
و صندوق خيالم باز است
راستي امسال كرمانشاه باران نباريد .
خودم را لعنت مي كنم به خاطر فكرهاي آشفته و بي سرو ته ام به خودم تلقين مي كنم
باراني بايد
گاه اگر همه چيز تيره مي نمايد
به زودي روشن خواهد شد
خواهي ديد
راستي فكر مي كني ( شب ماندني است ) يا ( همه چيز روشن خواهد شد ) ؟
دوباره امروز سر نماز دلشوره داشتم و بعدش دیگه خوابم نبرد ... هر وقت یه چیز جدید شروع می شه دلشوره امونمو می بره ... ولی ... من مؤمنم به اینکه هر کس هوایی تو باشد ، تو هوایش را داری ... دغدغه ی نوشتن راحت دست از سرم بر نمی داره من هستم در همین نزدیکی پس تا هستم می نویسم ... از احساسات آبی رنگ خودم تا گرونی مشکی رنگ بازار ... از محله های زاغه نشین تا محله های اعیونی و پر زرق و برق حتی از فوتبال و اسکی روی یخ ... پس نیازمند چشمها و دستهایی مهربونی هستم که بخونه و نقدم کنه و با پیشنهاداتش امیدوارم کنه ...