سونات پائیزی
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
این روزها که می گذرد جور دیگرم دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم دیگر دلم برای تو پر پر نمی زند دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم دیگر خودم برای خودم شام می پزم دیگر خودم برای خودم هدیه می خرم دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس این روزها من اسم کسی را نمی برم این روزها شبیه رضا های سابقم هرچند بدترم ولی از قبل بهترم من شعر می نویسم و سیگار می کشم تو دود می شوی و من از خواب می پرم ... * شعر از چه کسی ست نمی دانم ... نه كه شكايتي داشته باشم ... نه ... خود كرده را به هيج وجه تدبير نيست ... گيرم كه شكايتي هم داشته باشم ... داد خود را به بيدادگاه خود آورده ام ... همين ...* دست هاي خودم به خون خودم آلوده است ... خود زني مي كنم ... خودم به خودم تجاوز مي كنم ... سرم توي سرگيجه هاي خودم دوران مي زند ... صدايم توي گلوي خودم خفه مي شود ... خيانت از سرتاپاي خودم مي بارد ... خرخره ام با دندان هاي خودم جويده مي شود ... تو بي تقصيري رفيق ... نياز به يك چك اساسي داشتم كه پرتاب شوم توي واقعيت ... « مرسي رفيق تو اون چكو زدي ...» راني كامارير( نيكلاس كيج ) ** : « من عاشق تو هستم ؛ نه مثل كسايي كه به تو مي گن عشق چيه . من چيزي در اين باره نمي دونم . ولي عشق چيزي رو زيبا نمي كنه . عشق همه چيزو نابود مي كنه . عشق قلب تورو مي شكنه ...همه چيزو بهم مي ريزه ... ما اينجا نيستيم كه همه چيزوبسازيم . ستاره ها زيبا هستن . ما نه ... ما نه ... ما اينجا هستيم تا خودمونو نابود كنيم ... قلبهامونو بشكنيم ... آدمهاي بد رو دوست داشته باشيم و ... بميريم ... *** *حسين پناهي **فيلم ماه زده – نورمن جویسن *** دوست داشتم اين ديالوگ رو بنويسم به توام ربطي نداره رفيق ... شام غريبان مي گيرم اين حس را...اين تپش را... باران که می بارد ... من توی پنجره ام ... با ركسانا بي چتر مي زنيم زير اين باران تگرگ و برفي كه مي بارد ...ويرمان گرفته بدويم ... مثل هميشه مي ترسيم از نگاه آدم هاي عاقل ... بهانه كه پيدا كنيم مي دويم و اين قطره هاي شگفت توي صورتمان مي خورد ... جان مي گيريم ... ژوليده پوليده به جمع توبيخ خورده و كلني وارمان بر مي گرديم ... لب اين پنجره كه هي تويش مي نشينم و هي نرگس مي ترسد كه بيفتم ؛ نشسته ام و هي نگاه مي كنم و هي مي گويم : باران كه مي بارد تو در راهي ... شروع نمي كنم ... نه شروع نمي كنم ... فرار مي كنم ... مثل تمام اين چند سال ... من خودم را پشت تمام استدلال هاي احمقانه و به اصطلاح عاقلانه ام قايم مي كنم ... فكر كن من اين عقل را كنار بگذارم !!!!! آنقدر فتنه ز چشمان شما لبريز است كه هوس دارم از اين فتنه گناهي ببرم بهترين كار ز چشمان شما پرهيز است ... مي دانم آخرش راهي كه يواشكي برايت گذاشته ام را پيدا مي كني و مي آيي توي قلبم ... سر جاي خودت ... جاي خاليت توي قلبم تير مي كشد ... ولي بايد خودت بيايي ... زوري كه نيست ... به كسي نگو يك راه يواشكي برايت گذاشته ام ... پسا نوشت : تصنيف زندگيمان عوض شده ...طعم و بوي فولكوريك گرفته ...آموزش موسيقي هم عجيب كار يست ... به سیگارم حسادت کرد... کن:نمی دونم ری نمی دونم به چی اعتقاد دارم . چیزهایی رو که از بچگی تو ذهنت هست هیچ وقت فراموش نمی کنی . اینطور نیست؟ برای همین من به تلاش کردن برای رسیدن به یه زندگی خوب اعتقاد دارم . مثلا اگه یه پیره زن رو دیدی که خرید کرده و داره می ره خونه ... نه اینکه بارش رو ببرم ... نه ... اونقدر جلو نمی رم ... اما قطعا درو براش باز می ذارم که قبل از من بره ... ری:آره و به هر حال اگه بخوای بهش کمک کنی بارش رو ببره ممکنه فکر کنه می خوای خریداشو بدزدی کن:دقیقا ری: این دنیاییه که امروز توش زندگی می کنیم * در بروژ - مارتین مکدانا مرده شورم را ببرند با این قیافه ی اخمالو و همیشه بی تفاوتم ... با تصمیم های نگرفته ... و این تصمیم های احمقانه ی گرفته ... جای عقل و احساسم قاطی شده ... نمی دانم ... شاید هم بدبخت ها با هم فرقی ندارند ... آنجا که باید عاقل باشم عین سنجاب مونا ، خیره سر و دیوانه می شوم و در اوج "آن" های عاشقانه ، فرار می کنم و گره های پیشانیم توی هم می رود ... شش ماه است که ننشستم سه دقیقه فیلم ببینم و از بیکاری "هری پاتر" بازی می کنم و روز قبل از امتحان یاد فیلم های بزرگ تاریخ افتاده ام و بس که زیر نویس خواندم چشمم می سوزد ... سه بار دلم خواست که کاش سه نفر عاشقم می شدند : مجید دو کله *، تومک **و فارست گامپ*** می خواستم مجید دو کله از آن ساعت ها به من هدیه کند ، تومک از پنجره گریه هایم را ببیند و با فارست بدوم ... اما نه دیوانه ها عاشق شدند و نه من ... شدم . گاهی وقتا دلم بی خودی می گیرد ... حتی از یک نگاه عاشقانه ... شاید بیشتر این روزها که توی اتاق حبسم ، از آن حبس های خود خواسته، کتاب رشد و نمو توی دستم و هی راه می روم ، بیشتر فکر می کنم که چرا نشد؟ چرا دست به هر چیزی زدم نشد؟ چرا وقتی بچه بودم کسی برایم دعا نکرد که" دست به هر چی می زنی طلا شه "؟ بچگی ... بچگی ... بچگی سگی ... کاش تراویس**** یکی از اسلحه هایش را به من قرض می داد تا گوشه ی مغزم را که پر از تصویر بچگی هاست منفجر کنم ... کاش کسی بهانه دستم می داد و جرات می کردم داد بزنم ، مثل روزی که لب دریا ، دریا را لگد باران کردم ! دیگر نمی دانم چه می خواهم ... فقط می خواهم پیش بروم به سوی نا معلوم ... نامعلومی ها همیشه جای امید دارد ... تراویس**** : به نظرم من سرطان مغز دارم اما نباید شکایت کنم ... آدما همونقدر سالمن که خودشون فکر می کنن. *سوته دلان – علی حاتمی **فیلمی کوتاه درمورد عشق – کریشتف کیشلوفسکی *** فارست گامپ – رابرت زمکیس ****راننده تاکسی - مارتین اسکورسیزی من که چیزی یادم نمیاد !!! چه بنویسم ؟ چه بگویم؟ به کی بگویم؟ اصلا چرا باید بگویم ؟ به دیگران چه مربوط که توی تویله ی ذهن من چه خرهایی جفتک می اندازند ؟ به کی چه که چقدر تاپاله توی ذهن من جمع شده ؟ به کسی چه که مثل خر رفتار می کنم ؟ مثل گاو می خورم ؟ مثل موش مخفی شده ام ؟ عین سگ پاچه می گیرم؟ ومثل خرس می خوابم؟ حوصله ی مسخره بازی های خودم را ندارم ... حوصله ی شادمانی ها و گریه های بی خودی ، حوصله ی موها ، لاکها و کفش هایم را ندارم ... حوصله ی پیله های رسول و جیغ زدن هایم ، حوصله ی کمر درد و زانو دردم را ندارم ... حوصله ی هفده ساعت خوابیدن ، حوصله ی عروسی رفتن و شینیون کردن مو ، رقصیدن و جیغ زدن و گریه کردن در حین جیغ زدن ... حوصله ی تکرار یک ماجرا برای یک فامیل ... حوصله ی "نه" گفتن ... کاش هیچوقت "نه" گفتن را یاد نمی گرفتم ... « آیا "نه" یکی "نه" ، بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد !! من تنها فریاد زدم "نه " من از فرو رفتن تن زدم ...» * خدایا گرمه ... خدایا گرمه ... بغض توی گلویم عین یه غده ی بدخیم ... گریه نمی کنم و فقط اشک می ریزم اشکی که بغض گشا نیست و فقط پیله های چشمم هی باد می کند ... بی خیال تمام خاک بر سری های من ... *احمد شاملو سیمین : اون می دونه تو پسرشی؟ نادر : من که می دونم اون پدرمه ... دیالوگ دوست داشتنی لیلا حاتمی و پیمان معادی است ... بعد از فیلم های اصغر فرهادی همیشه با خودت درگیر می شوی ، دو سه روزی سراغ رؤیاهای پوسیده ات نمی روی ، توی نخ شخصیت ها هستی ، دیالوگ ها توی سرت چرخ می زند ، خودت را جای شخصیت ها می گذاری و دست آخر نمی دانی از اصغر فرهادی متنفر باشی که انقدر تو را درگیر کرده یا دوستش بداری ... سیمین دارد از نادر جدا می شود ... حجت بیکار شده ... یک ثانیه که فکر می کنیم دور و برمان پر است از این زندگی ها ، نگاه می کنیم و هیچ ... فرهادی روی صندلی اش در دفتر کارش نشسته و دو خانواده از دو جای مختلف شهر را چنان به هم گره می زند که کوچک ترین عمل یکی بزرگترین تأثیر را بر دو خانواده می گذارد ... دو خانواده از دو طبقه ی متوسط و ضعیف ... در کارهای فرهادی رنگ زندگی جاری را تداعی می کند ؛ همه چیز عادیست و فیلم نیست ... هیچ کس در قاب بیکار نیست و در عین اینکه همه به کارهای روزمره ی خود می رسند حوادثی را رقم می زنند که گره های اصلی داستان می شود . دوربین فرهادی بی خود نمی چرخد و حواسش همیشه جمع است ... توی فیلم ها جزییات را از اصل مطلب بیشتر دوست دارم و این اصغر فرهادی است که حتی حواسش به دستهای حجت هست که باید با دست یک سوپراستار فرق داشته باشد ... خرس های برلین تنها باید به دست فرهادی می رسید ... همه ی کودکی و نوجوانیم تکرار می شود ... حوض آبی آن روزها ... پوسترها ... روزنامه ها ... آوای ساوه ... آوای هفته ... غریو ... کلوپ فریاد آبی ... هیجان ها ... فریاد ها ... کاپلوی حجازی ... سکوی شماره ی ۲۲ ... بعد از چند سال در حضور همه اشکم سرازیر می شود ... اولین سیگاری که دوستش می داشتم رفت ... یادش سبز می شنوم... حالا ... یک سال ... می شنوم و نمی بینم ... وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم ... نه عقل بود و نه دلی ، چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم ازاین دیوانگی و عاقلی *دکتر افشین یدالهی
| Design By : Night Melody |


