سال جديد از راه رسيد ...
اما ... هر چه نگاه مي كنم ، از نو شدن خبري نيست . هنوز من ، من هستم و دنيا ، دنيا ... اين كه كل كشيدن و پا كوبيدن نداره
قلب من هنوز زخمي چهل هزار جنگ خونينه كه مرهمي براي اون در دنيا نيست ... مدام اين شعر فواد توي سرم چرخ مي زند... شايد به همين دليل سرم به دوران افتاده ، شايد هم بر عكس ... نمي دانم
هر وقت باران مي بارد
هر وقت مي خواهد باشد
دل من انگار
جوجه كفتر خيسي است
كه در بي قراري تن نحيفش
هي به استخوان هاي قليل
و پرزهاي مطهرش لرز مي افتد
كه زمان ايستاده و شب ماندني است
و صندوق خيالم باز است
راستي امسال كرمانشاه باران نباريد .
خودم را لعنت مي كنم به خاطر فكرهاي آشفته و بي سرو ته ام به خودم تلقين مي كنم
باراني بايد
گاه اگر همه چيز تيره مي نمايد
به زودي روشن خواهد شد
خواهي ديد
راستي فكر مي كني ( شب ماندني است ) يا ( همه چيز روشن خواهد شد ) ؟