تبليغاتX
سونات پائیزی

 امروز حس هیچ کاری رو ندارم فقط شعر می خونم امروز قرعه به نام حمید مصدق افتاده که هی کتابشو باز کنم هی ببندم  :

 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سر گشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب

که بلند است به حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه ی شوق

چشم تو ژرفترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی می گذرد

و تو در خوابی

و پرستوها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگری

نه بهاری و نه یاری دیگر  حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غم از هم پوسیدن نیست

غم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا ، این دریا پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو ،این غم شیرین را با خود خواهم برد .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 توسط حسنا |