تبليغاتX
سونات پائیزی

 

اين روزها حوصله ندارم ... دانشگاه نرفتن حسابي دمقم كرده ... مسابقات تكواندو تازه داشت داغ مي شد كه محكوم به نرفتن شدم ... كاش مسابقه داشتم ...

صداها را نمي شنوم ... هزار بار شنيده ام ... اين روزها فقط دلم مي خواهد صبح ها تمرين كنم و تمرين كنم ، عصرها زير باد كولر كه اين روزها زور ندارد ، گرما را دور كند، به قول استاد شجريان بنشينم و از عشق سرودي بسرايم ... شبها هم تا دير وقت بنويسم ...

كاش زودتر اين دو ماه تمام شود گرما امانمان را بريده ... شبها بي برق ، بي كولر به هيج صراتي مستقيم نيستم  ...همراه گفتن  ناسزا بيج و تاب مي خورم ، مهتاب بي رنگ را مي نگرم كارش هميشه بر عكس است ... بلند مي شوم و اين مايع حيات را به سر و صورتم مي زنم ... بالش را بغل مي كنم و اغلب به دور دست مي اندازم  ... اما فايده اي ندارد گرما مثل حباب مرا فرا گرفته و راه خلاصي از ان نيست  نيمه شبي نيست كه از زور بي خوابي اشكم سرازير نشود ،معده ام عصبي مي شود درد در اعماق وجودم  ونگ ونگ صدا مي دهد ... صبح با حالت تهوع بيدار مي شوم ... عق مي زنم ... معده ام خالي است ...

وقتي خوابم نمي برد دلم مي خواهد كاش دوچرخه اي داشتم تا با ان كوي هاي خلوت را طي مي كردم . مو هايم را- كه اين روز ها بلنديش عذابم مي دهد – سر شانه مي ريختم و هي بي خيال خوف هزار مصيبت ، دست هاي رويا را مي فشردم و ركاب مي زدم دوچرخه ي بزرگم را اوازخوان ... مي راندم و مي راندم  و نسيم نيمه شبانه گونه هايم را نوازش مي كرد .

دوست دارم طلوع صبح را روي بام كرمانشاه يعني طاق بستان ببينم ...

و صبح ... روز از نو ...

هر روز كه خورشيد نرم نرمك از وراي كوه سر بر مي اورد ، بر امدن روز را عزا مي نشينم ...

كاش بارن ببارد ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 7:58 توسط حسنا |