تبليغاتX
سونات پائیزی

ربنا ... صداي جاويدان استاد شجريان سراسر اتاق رو فرا گرفته ... واي كه چقدر اين فرياد ربنا اروممون مي كنه ... هنگامه ي ادانه ... انگار تو دلم هلهله سر مي دن ... شلوغه ... شور و شوقي به راهه ... روزهاي اول كودكي  كه تازه روزه دار شده بودم تصورم بر اين بود كه اين شور و شوق , بابت تموم شدن انتظار براي خوردنه ولي حالا وقتي سر سفره ي افطار خيره مي شم به سفره و آروم آروم تو دلم با خدا حرف مي زنم تازه مي فهمم ... اَ  ... اين كجا و آن كجا ... تو اين روزهاي گرم و بي محبت كه كوره ي دلم سرد و منجمد شده بود ... باز از اون بالا ... يه صدا ... يه نهيب ... ( اي بنده به ميهماني من بيا ... من بخشنده ي مهربانم ... با دلي لرزان و دستاني رو به آسمان بيا ... الغوث الغوث بخوان ... من بخشاينده ي مهربانم ... )  .

تنم مي لرزه ... خيس عرقم , ولي نه از گرما ... باز خداونديشو ثابت كرد ... باز دعوتمون كرد ...

لباساي خوبمو تنم كردم ... كاش بودي و ميديدي من به خودم رسيدم ... موهامو رو شونه ام ريخته ام ... لباس سفيد تنم كردم ... كاش بودي

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:4 توسط حسنا |