تبليغاتX
سونات پائیزی
 از این به بعد داستان کوتاه هم می نویسم این اولیش امیدوارم زنده باشم و باز بتونم بنویسم

 بزار فکر کنم ... هوووو ... تابستون نبود چون ترم تموم نشده بود ...ولی خیلی گرم بود چون من حسرت می خوردم که : خوش به حالش لباس نازک آستین کوتاه تنشه ... نیمه ی دوم اردیبهشت بود ...آره...امتحان آخر ترم آزمایشگاه همه رو به هم ریخته بود ، سراغ هر کس رو می گرفتی یه گوشه نشسته بود و تو جزوه اش فرو رفته بود و درس می خوند .

از بابا که خداحافظی کردم هول دویدم تو حیاط ، بعد تو راهرو ، یهو حس کردم یه چیز جا گذاشتم دویدم از بابا ببرسم یهو دیدمش ... جای همیشگی نشسته بود . فرو رفته بود و جزوه تقریبا صورتشو فرا گرفته بود . تازه دوزاریم افتاد از در که اومدم جاشو نگاه نکردم ...سر افکنده برگشتم تو راهرو .

امتحان داشت شروع می شد و صندلی من شکسته بود . استاد  هزار منت سرم گذاشت و برد تو یه کلاس گفت: برو اونجا ... سرمو که بلند کردم ... وووی ... ( استاد ... استاد ) یهو داد زد ( چیه جا از این بهتر ) بغض کردم گفتم بر می گردم سر جام ...

سوال ها همه دیوونه کننده بود خدا وکیلی از مریخ سوال طرح شده بود ...

ضد حال خورده تو حیاط یه تیکه سنگ یافت کرده و هی شوتش کردم و دنبالش دویدم . بچه ها دورم جمع شدن . بعد از بررسی امتحان خوشبختانه به غیر از سارا و گلاره همه رفتن ... سارا و گلاره مثل همیشه حالمو عوض کردن دوباره شروع کردیم شیطونی یهو گلاره گفت :اونو اونو تا برگشتم قلبم کنده شد اونم همچین روشو کرد به دیوار که سارا و گلاره از خنده ضعف کردن .صدای اذان قلبمو سر جاش آورد رفتم وضو بگیرم یکی از بچه ها از دور داد زد : کجا؟ گفتم نماز بلند تر داد زد التماس دعا یواش تر گفتم محتاجم < دیدم لبخند زنان نگاه می کنه یهو لبمو گاز گرفتم دویدم تو نمازخونه . بعد از نماز سارا و گلاره دوره ام کرده بودن که اعتراف کنم ... منم نشستم به سخنرانی که : دنیا انقدر کثیفه که عشق از نگاه هیچکس منتقل نشه ... عشق نیست هوسه ... توهمه ... حماقته ... نمی دونم ... سارا گفت چرا سرخ می شی اونم تا بنا گوش ... هول کردم گفتم هوا گرمه... نیست... هست دیگه ...

تو خونه که رسیدم عین مرده خوابیدم با صدای تیتراژ سینما اقتباس بیدار شدم شام نخورده ، چراغ گازی جورج کریکو رو دیدم . دیدی عشقی وجود نداره دختر معصومی همه ی عشق و عاطفه ، آرزو ، امید ، مال ، ثروت ،روح و جسمشو به یه مرد داد ولی مرد قانع نشد و برا چند تا الماس به مرز جنون رسوندش ...

ساعت ۱۲ شب برام حتمی شد که عشقی وجود نداره و با خیال راحت خوابیدم ... ولی حالا که ساعت ۱۰:۲۵ شبه و هنوز ۱۵ ساعت دیگه تا ۱ بعد از ظهر مونده ... اما هم سرخ شدم ، هم قلبم تند تند می زنه هم خوابم نمی بره ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:50 توسط حسنا |