تبليغاتX
سونات پائیزی
پاییز مهربون رفت ... پاییزی که خیلی غریب بود ... پاییزی که تجربه ی یخ زدن دست و تالاپ تولوپ قلب توش بود ...پاییزی که خنده و گریه ی یکی دیگه خنده و گریه ی مشترک شده بود ... پاییزی که رنگ برگهاش عوض قهوه ای و نارنجی ....عسلی بود  ... عسلی... حالا نشستم ته کوچه روی سکو و رفتنشو نگاه می کنم و براش دست تکون می دم ... پاییز می ره تا سال دیگه برگرده ... قول داده سال دیگه که بر می گرده با برگهای سبز و عسلی برگرده ... قول داده ...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:28 توسط حسنا |