تبليغاتX
سونات پائیزی

 

خدارو شکر این امتحانای لعنتی که نفسمو گرفته بود تموم شد ... این روزها ... این روزها یه جورایی هوا بهاریه ، انگار نه انگار زمستونه ... بهمنه ... نه برفی نه بارونی نه مه ی ... هیچ ... این روزها پر از تردیدم ... پر از رفتن نرفتن ... این روزها ... هر سال همین روزها دلم می گیره و از اومدن به این شهر پشیمون می شم ... یعنی دست من که نبود ... ولی خب !!! ... این روزها جشنواره تئاتر و چند روز دیگه جشنواره فیلم فجر و عشق من به سینما و تئاتر و سینماهای تعطیل شده ی شهر به جرم ... اخلاقی و دل خون من از دور موندن از سینما و تئاتر ... تمام امیدم به این جعبه جادویی و شبکه چهاره  که شاید یه چیزی نشون بدن و ما بچه شهرستانی ها هم ... باید آخرش تسلیم شم و بی خیال این حرفا برم دنبال مور و ملخ خودم ... وقتی در مورد اونا حرف می زنم کسی با من کار نداره ... آخه نه حرف سیاسی زدم (استغفرالله) نه هنری ... دل کسی هم نشکوندم ... یکی نیست بگه اصلا تو رو چه به وبلاگ نویسی نه نثر خوبی داری ، نه از کامپیوتر چیزی می فهمی ... سال تا ماه هم که به روز نمی کنی ... اصلا شمایی که وبلاگ منو می خونی به چه امید می خونی ... دلت خوشه، پاشو برو چهار صفحه جک بخون حالشو ببر ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:2 توسط حسنا |