نیست ... به خدا نیست ... دروغ نمی گم ... اصلا خودت بیا بگرد ... ته مه های مغزم هم هیچی نبود...
آکبند نگه ش داشتم که چی؟!!!یعنی می گی آکبنده؟!! پس اونایی که قبلا می نوشتم از کجا می اومد؟... نه بابا...یادمه ... قبلا بازش کردم ...کلاس چهارم، اون موقع که خواب دیدم امتحان ریاضی چهار شدم ،بازش کردم ...
خب بابا اصلا آکبنده ...حالا می گی چی کارش کنم ؟!...
همه ازم انتظار دارن ... فیلم نامه ام نصفه مونده ... سه ساله فقط ده فصل از رمانم نوشتم ...اونم بهم نمی چسبه ... همه غر می زنن ...انتظار دارن
.
.
.
حق دارن ، حرف حق هم که جواب نداره ... باید دست به کار شم ...
همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بی خیال تمام پیش نویس هایی که برا انتخابات قرار بود تو وبلاگم بنویسم... باید فیلم ناممو تموم کنم
برام دعا کن