سلام ... سلامی خسته ، آشفته ، بیمار... این منم من پرغرور شکسته ... من غرق شده ... من بی کس و تنها ... روزهای تلخ و طولانی ... روزهای عذاب آور ... روزهای انتظار... انتظار یک خبر ، یک خبر از آنهایی که دوستشان می دارم ، از کسان پر غرور و سربلندم که نمی دانم کجا و حتی چرا اسیرند...
حالا دیگر من هم حوصله ی فریاد کشیدن و از درد نالیدن ندارم ، من هم گوشه ای از این وادی دلزده را برگزیده ام و گاه و بی گاه آرام و گاه سیل آسا می بارم ...
آخر زبان سرخم سر سبزم را به باد خواهد داد ...
دیگر نخواهم نوشت ... نخواهم نوشت ، تا آنهایی که دوستشان می دارم با من باشند و با هم غوغا کنیم....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:59 توسط حسنا
|